ورده اند که یکی از بازرگانان بغداد با غلام خود در کشتی نشسته و به عزم بصره در حرکت بودند و نیز در همان کشتی بهلول و جمعی دیگر بودند . غلام از تلاطم دریا وحشت داشت و مدام گریه و زاری می نمود. مسافران از گریه و زاری آن غلام به ستوه آمدند و از آن میان بهلول از صاحب غـلام خواسـت تـااجازه دهد به طریقی آن غلام را ساکت نماید. بازرگان اجازه داد . بهلول فوری امر نمود تـا غـلام را بـه دریا انداختند و چون نزدیک به هلاکت رسـید او را بیـرون آوردنـد. غـلام از آن پـس بـه گوشـه ای ازکشتی ساکت و آرام نشست .
اهل کشتی از بهلول سوال نمودند در این عمل چه حکمت بود که غلام ساکت و آرام شد ؟
بهلول گفت: این غلام قدر عافیت این کشتی را نمی دانست و چون به دریا افتاد فهمید که کـشتی جـای امن و آرامی است .
بله دوستان.ما هم تا مریض نشیم قدر سلامتی رو نمی دونیم...
گاهی باید از عزیزانمون دور باشیم و جای خالیشون رو احساس کنیم تا قدرشون رو بدونیم و باهاشون درست رفتار کنیم...
بعضی وقتا خدا نعمتی رو ازمون میگیره تا بفهمیم چه ارزش و اهمیتی داره و باید ازش درست استفاده کرد...و گاهی...
منتظر نظراتتون هستم.دوستان میخوام بدونم به نظرتون داستان های بهلول ادامه پیدا کنه یا نه؟حتما بهم بگین که از قصه های بهلول خوشتون اومده یا نه.تا فردا خداحافظ!!!
برچسب:
نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی
تاريخ: چهارشنبه
20 شهريور
1392 ساعت: 22:48