خرید بک لینک

درباره سایت

زندگی بلاگ

از وقتی مادر اجازه داد من و برادرم فرخ برویم قبرستان، خاکِ مرده را شناختم. خاک مرده یعنی حق نداری بعد از قبرستان کفش و جوراب هایت را ببری توی خانه. پاچه ی شلوارت را اگر خاکی بود خوب بتکانی و اگر گلی بود، شلوار را همان جا پشت در دربیاوری و دست ها را همان جا توی دست شویی جلوی در بشویی، با صابون و چندبار. بقیه اش دیگر خیالات خودم بود. هر مورچه ای توی قبرستان می دیدم فکر می کردم گوشت تنِ مرده ای را گاز زده که این طور قبراق و تندوتیز، سنگ وکلوخ ها را بالاوپایین می رود. گزارش های قتل را که می خواندم بوی تند پماد ویکس و اُکالیپتوس توی دماغم می پیچید و تصورم از شب های قبرستان ترسناک بود. فرخ را نمی دانم اما خودم باورم نمی شد که رفته بودم توی غسال خانه و منصور را آن طور لغزان و ماهی وار روی سنگ سفید دیده بودم. آن شب همه ی پرهیز و ترسم از مرگ و حاشیه هایش یک هو آمدند نشستند جلوی رویم و به شان دست زدم و حتی خاک شان کردم. فکر می کردم چون منصور با همه فرق می کند، لابد مثلا روی سنگ غسال خانه می خندد یا اتفاق عجیب وغریب دیگری می افتد که باعث می شود دیگر مرگ برایم ترسناک نباشد. شاید هم فکر می کردم وظیفه دارم تا دم آخر وکالتش کنم.

خاک را صاف کردند. انگار قرار بود منصور شوخی اش بگیرد و بخواهد دستی پایی چیزی اش را نشان بدهد. از جمعیتِ کوچکِ حلقه زده دور مزارش، یکی شمع ها را روشن می کرد که هی باد می زد و خاموش شان می کرد و او باز روشن شان می کرد. یکی سینی حلوا را می گرداند، با نگاهی که سعی می کرد هم غمگین باشد هم مهربان. یکی هم حلقه های گل را جابه جا می کرد و نزدیک تر می گذاشت. خواهر منصور ساکت نشسته بود و بادقت گل ها را پرپر می کرد. فرخ هم مثل من کمی دورتر از جمع ایستاده بود و دستش زیر چانه بود و جایی دور را نگاه می کرد. صبر کردم تا نگاهش به من افتاد. دو انگشت اشاره و میانی را چسباندم به لبم، او هم لبه ی کتش را باز کرد و با انگشت جیب بغل پیراهن سیاهش را نشان داد. فرخ از آن ور و من از سمتِ دیگر راه افتادیم و کمی جلوتر به هم رسیدیم. از روبه رو عده ای فریاد می کشیدند و لااله الاالله گویان جلو می آمدند. انگار داشتند به مان حمله می کردند. دست فرخ را کشیدم و باز بردم توی یکی از قطعه ها. گفت: «گم نکنیم.»

«منصور رو؟»

نگاهم کرد. نگاهش کردم. هردو زدیم زیر خنده. پاکت را گرفت جلویم. با سر انگشت ضربه ای کوتاه زدم روی دستش و یک نخ برداشتم. همان وقت بود که دگمه سردست هایش را دیدم. آمدم بگویم «چه غلطا» که فندک روشن را جلوی ابروهایم گرفت. سرم را کشیدم عقب. کام گرفتم و دودش را دادم بیرون و دیگر دیر شده بود که بگویم «چه غلطا»، سرم پایین بود و می دیدم که فرخ چطور کفش سیاه براقش را که خاک مرده رویش نشسته بود، لابه لای سنگ قبرها می گذارد. مثل ماشینی که لایی می کشد. یک قدم صبر کردم و دیدم برای این که پایش را روی سنگ ها نگذارد یک طورِ مسخره ای راه می رود. خندیدم. برگشت. «چته تو امروز. نگفتم نرو تو غسال خونه؟ تماشا داره آخه؟»

«چه ربطی داره. آخه تو چرا پات رو نمی ذاری رو قبرا. لایی می کشی؟»

«خوبه مثل تو الاغ پام رو بذارم رو سروکله ی مرده ها؟»

«اگه منصور زنده بود حالا چی می گفت.»

«به چی، چی می گفت؟»

«فرخ جنتلمن.»

حوصله ی حرف های جدی نداشتم. هوا خیلی خوب بود و حیفِ حال وروز خوشم که به هم بخورد. حالم عجیب خوب بود. سرخوش بودم. مثل همیشه ای که منصور وسط جمع بگو و بخند می کرد و سرخوش بودیم. فرخ سیگارش را زیر پایش خاموش کرد بعد خم شد ته سیگار را برداشت و توی یک دستمال کاغذی پیچید و نوک انگشت هایش را با همان دستمالِ مچاله شده پاک کرد. نفس بلندی کشید بعد پرسید: «به شکوفه خانوم خبر دادن؟»

گفتم: «وقتی به تو گفتن، به زنش نگن؟» و خندیدم.

«زهرمار… چقدر می خندی تو.» دستمال مچاله را انداخت توی سطل و گفت: «یه کم جدی باش فرهاد. تو دلت براش نسوخت؟ توی تنهایی، بدون زن و بچه اش. این قدر غریب. اونم کی؟ منصور.»

قیافه ی فرخ خیلی حق به جانب بود. ترجیح دادم فقط لبخند مطمئنی بزنم تا یادش بیاید به خاطر موقعیتم چیزهای بیشتری می دانم. یک رقابت پنهانی بین جوان های فامیل بود که به منصور نزدیک تر شوند. طوری که منصور وسط تعریف کردن هایش توی جمع بکوبد پشت شان و بگوید: «مگه نه؟» بعد آن ها با قهقهه ی بلندی به بقیه فخر بفروشند. از چشم بقیه من برنده ی این رقابت و نزدیک ترین آدم به منصور بودم چون وکیلش بودم و فکر می کردند که سیاهه ی همه چیزِ دار و ندارش را تا وصیت نامه اش می دانم.

جمع که می شدیم خانه شان، منصور آواز می خواند و همه باهاش دم می گرفتند. وقت هایی هم از خاطراتش می گفت. می گفت بیست سالش بوده که فرمانده ی ترابری سنگینِ قرارگاه شده و همه ی راننده های کامیون و ماشین های سنگین زیردستش بودند. می خندید و می گفت: «روزای حمله مثل گنجیشک می شدن. اون همه سیبیل کلفت قلچماق.» و یک هو ساکت می شد و زل می زد به دورترها. زیاد توی این طور خاطره هایش نمی ماند و با لطیفه ای سر و ته قضیه را به هم می آورد و همه بلندبلند می خندیدیم، آن قدر که گاهی صدای شکوفه خانم را نمی شنیدیم که داشت از اتاق دیگری صدایش می کرد. منصور دست وپایش را جمع می کرد و می رفت. بعد که می آمد، با سرفه ی کوتاهی دوباره ماجرای خنده دار دیگری را با حرکت دست هایش اجرا می کرد اما این بار آهسته تر. وقتی به هیجان می آمد بلند می شد، یک وقت هایی هم راه می رفت. به نظرم مسخره بود که برای بیشتر خنداندنِ ما از جایش بلند می شد و آن همه انرژی صرف می کرد. بعد، وقتی مرد تا دو روز هیچ کس خبردار نشد. این اصلا انصاف نبود.

فرخ گفت: «یادته رفته بودیم قزوین؟»

یادم بود. یک بار موقع دفن عموخان و یک بار دیگر هم برای چهلمش رفتیم. منصور توی اتوبوس از اول تا آخرِ سفر گفته بود و ما خندیده بودیم. شکوفه خانم و دخترشان الناز تازه رفته بودند. شوخی های منصور شده بود در مزایای عالم مجردی و شرح آشپزی هایش و این که دوازده نوع غذا یاد گرفته همه هم با تخم مرغ.

گفتم: «فکر کن اگه دسته جمعی می رفتیم دبی چی می شد.»

«با منصور…»

«با منصور…» و زدیم زیر خنده و فحش دادیم به منصور. اول من بعد فرخ. بعد هم ساکت شدیم و دوتایی باهم سیگار دیگری روشن کردیم. سرمان پایین بود. من علف های کنار قبرها را نگاه می کردم. بعضی شان گل داده بودند. گل های ریز صحرایی زرد یا بنفش. فکر کردم لابد کودشان ذره های تجزیه شده ی آدم های توی خاک است که این قدر شفاف و خوش رنگ شده اند. فرخ باز سیگارش را زیر پا خاموش کرد و باز ته سیگارش را گذاشت میان دستمال. منصور بلندبلند توی جمع می گفت: «آقافرخ، جنتلمن واقعی.» فرخ هم سرش را پایین می انداخت و بعد از آن آرام تر و باطمانینه ی بیشتری به شوخی ها می خندید. جنتلمن دماغش را بالا کشید. از پشت عینک آفتابی نمی دیدم ولی طبیعی بود که گریه کند. خواستم حرف را عوض کنم: «فرخ عکسای دفعه ی آخر که رفته بودیم لاهیجان رو داری؟ رودبنه؟»

سرش را بالا گرفت و بهت زده نگاهم کرد. «چطور؟»

«همین طوری… آخرین سفر دسته جمعی بود دیگه؟»

«آره… وای آره.» ایستاد. کف دستش را کوبید به پیشانی . «ای داد… ای داد فرهاد…»

دوباره زد به پیشانی اش این بار با مشت. سرش را بلند کرد. یک دور دور خودش چرخید. سرش را با هر دو دست گرفت. موهایش را به هم ریخت و گیج و مبهوت به جای دوری خیره شد. انگار داشت فیلم بازی می کرد. من هم انگار داشتم فیلم نگاه می کردم، فیلمی که بالاخره تمام می شد و می فهمیدم آخرش چه می شود.

«چی شد؟»

«منصور وصیت نامه داشت؟»

«نه. هنوز فرصت نشده خرت وپرتاش رو بگردیم ولی اگه بود حتما به من می گفت.»

«ببین تو وکیلشی اما من یه چیزی می دونم که کسی نمی دونه. چی کار کنم فرهاد؟ اصلا یادم نبود… به دادم برس.»

بازوهایش را گرفته بودم و تکان می دادم. مثل همان فیلم ها. می خواستم آرام بگیرد. جایی پیدا نمی کردم بنشانمش. روی قبرها هم که جنتلمن لباسش خاکی می شد. خودش نشست لبه ی یک قبر و دست من را هم گرفت و کشاند تا بنشینم روبه رویش و تا خواست حرف بزند هق هقش گرفت. کفری شدم. سیگار دیگری روشن کردم تا به هوایش صبر کنم. فرخ بود دیگر، برای خودش مراسمی داشت. ته تغاری مادرمان، نازپرورده و عزیزکرده ی خانواده.

«فرهاد، اون روز که بارون می اومد یادته؟ سفر لاهیجان؟» سرش هنوز پایین بود و شقیقه هایش را با انگشت های دو دست فشار می داد. «بعد، فرداش آفتاب شد؟»

«خب بابا، حالا چه فرقی می کنه.»

دماغش را بالا کشید. رویش را برگرداند. «دِ فرق می کنه دیگه، فرق می کنه. بارونی که بعدش اون طوری آفتاب بشه فرق داره. منصور می گفت. تازه همون روز تو آسمون یه رنگین کمون بهم نشون داد. گفت چقدر خوبه آدم بشه کودِ پای درخت.»

انگار داشت هذیان می گفت. صدایش حزنی داشت که ساکتم کرد. تا آخر حرف هایش ساکت ماندم و چیزی که دستگیرم شد این بود که آن روزِ که بعد از باران آفتاب تابیده بود، رفته اند با منصور قدم بزنند و خیلی راه رفته اند تا رسیده اند به قبرستانِ کوچکِ رودبنه ی لاهیجان. بعد منصور از زیبایی و سرسبزی قبرستان بُهتش زده و به فرخ گفته که کاش می شد آن جا دفنش کنند. گفته دلش نمی خواهد توی ازدحام قبرستان های تهران و قبر دوطبقه ای بخوابد که به احتمال زیاد، شکوفه خانم هم روزی زیر یا رویش می خوابد. گفته بود دیگر بسش است. فرخ دماغش را بالا کشید. به شلوغیِ سه چهار ردیف آن طرف تر اشاره کرد و گفت: «دلش نمی خواست این طوری یادش کنیم. گفت می خوام هر وقت اومدین سر خاکم دسته جمعی بیاین شمال و بهتون خوش بگذره.» و منصور همان وقت ازش قول گرفته بود که وقتی مرد، ترتیبش را بدهد که آن جا زیر یک درخت پرتقال دفنش کنند. «می گفت دلم می خواد یه دختر روستایی با دامن سبز و نارنجیِ چین دار بیاد بالای سرم از اون درخت پرتقال بچینه.»

دیگر گوش نکردم. عصبانی بودم و به هم ریخته. مگر من وکیلش نبودم پس چرا یک کلمه هم به من نگفته بود. خودم را دلداری دادم که لابد می خواسته سر فرصت بگوید. اما یک جایی پس ذهنم می دانستم چرا.
 

برچسب: نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: دوشنبه 21 بهمن 1392 ساعت: 14:16

صفحه بندی