خرید بک لینک

درباره سایت

زندگی بلاگ

*حلالم کن

یکی از علما چند شب در هیأتی منبر رفت. شب آخر، پاکت چند شبی را که منبر رفته بود از صاحب مجلس گرفت. شخصی جلوی عالم را گرفت و گفت: «حاج آقا! بی زحمت یک دعا در گوش من بخوانید». آن عالم دعا را خواند. بعد آن شخص گفت: «آقا! من را حلال کنید». حاج آقا گفت: «حلالت کردم». چند دقیقه بعد آن عالم رفت تا برای خانه اش خرید کند. وقتی خواست پول اجناس را به صاحب مغازه بدهد، دست کرد داخل جیبش و دید ای داد بی داد! خبری از پول و پاکت نیست. عالم به لهجه ترکی گفت: «ددم وای! حلالش هم کرده ام».



*قاطر و آسیاب

شخصی وارد یک آسیاب گندم شد. دید به جای اینکه یک انسان گندم ها را آسیاب کند چوب آسیاب به گردن یک قاطر بسته شده. قاطر می چرخید و آسیاب کار می کرد اما به گردن قاطر یک زنگوله آویزان بود. از صاحب آسیاب پرسید: «برای چه به گردن قاطرت زنگوله بسته ای!» آسیابان گفت: «برای اینکه اگر ایستاد بفهمم و متوجه شوم که آسیاب کار نمی کند». آن شخص دوباره پرسید: «خب! اگر قاطر ایستاد و سرش را تکان داد، از کجا می فهمی؟» آسیابان گفت: «برو این پدر سوخته بازی ها را به قاطر من یاد نده!»





*آیه های سجده دار

علامه حلی در سنین کودکی پیش دایی اش که محقق بود می رفت و درس می خواند. وقتی درسی را یاد نمی گرفت یا شیطنت می کرد، دایی دنبالش می کرد تا تنبیهش کند. علامه کوچک اما سریع یک آیه سجده دار می خواند و دایی اش به سجده می رفت، آن وقت خودش پا به فرار می گذاشت و فرار می کرد. 

برچسب: داستان ,زیبا, طنز ,قرانی, نویسنده: عرفان رسولی پیرجابری ممقانی تاريخ: پنجشنبه 17 مرداد 1392 ساعت: 18:14

صفحه بندی