
پیرمرد روستازاده اي بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزي اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها براي دلداري به خانه پیرمرد آمدند و گفتند: عجب شانس بدي آوردي که اسبت فرارکرد! روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه! هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها براي تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندي داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت! پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فرداي آن روز پسر پیرمرد در میان اسب هاي وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها...
ادامه مطلب