زندگی بلاگ

متن مرتبط با «خوک و گاو» در سایت زندگی بلاگ نوشته شده است

اثرات ایمان به روز آخرت

  • نیلوبلاگ

    اگر هر کدام از ما ایمان راسخ و کامل به روز قیامت داشته باشد، بدون شک و تردید به عبادت خداوند روی می آورد و مشغول عبادت می شود و از گناه و زشتیها پرهیز می نماید و در نتیجه شرافتمندانه و خوشبخت زندگی می کند. شاعر می گوید: ولست أری السعادة جمع مال ولکن التقی هو السعید سعادت و خوشبختی را در گردآوری مال مشاهده نمی کنم بلکه انسان پرهیزگار تنها سعادتمند می باشد. شاعر شیرین سخن سعدی چنین می گوید: بزرگی نه به مال است پیش اهل کمال مال تالب گور است و بعد از آن اعمال خداوند می فرماید: ﴿مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً...﴾. (النحل: 97). هر که عمل نیک انجام داد، مرد باشد یا زن در حالیکه مومن و مسلمان است هر آئینه زند...

    ادامه مطلب
  • اخرین روز دنیا و اولین روز اخرت

  • نیلوبلاگ

    از علی علیه السلام نقل کرده اند که فرمود: هنگامیکه انسان در اخرین روز زندگی و اولین روز اخرتش قرار میگیرد، مال و فرزندان و عمل او در مقابلش مجسم میگردند. و در این حال، فرد رو به اموالش میکند و میگوید: به خدا قسم من بر تو حریص بوده ام، هم اکنون بگو از من چه چیزی نزد توست؟ مال پاسخ میگوید: کفنت را از من بستان و ببر. سپس رو به فرزندانش میکند و میگوید، به خدا قسم من دوستدار و حامی شما بوده ام، چه چیزی از من نزد شماست؟ انان پاسخ میدهند که... ما نورا به قبرت میرسانیم و در انجا دفن میکنیم. سرانجام رو به عملش میکند و میگوید، به خدا قسم من از تو روی گردان بوده و تو را بر خود دشوار و سنگین میافتم، پس بگو که چیزی از من نزد توست؟ عملش جواب مبدهد که من با تو در قبر و تا روز رستاخیز قرین و ...

    ادامه مطلب
  • چند چیز خوب

  • رسم دور اندیشی

  • نیلوبلاگ

    نویسنده باید بداند «خواهش» او از نوشتن چیست. وقتی معنی و منظور خاصی در ذهن ندارد چیزی هم برای نوشتن ندارد. جالب اینجاست؛ نویسندهای که معنی و منظور خاصی در ذهن ندارد تا پیش از طراحیِ پایان به مشکل جدی برنمیخورد. یک شخصیت پیدا کرده که جذاب هم هست و یک موقعیت که شخصیت در آن قرار گرفته. موقعیت هم طوریست که میتواند باعث تحرک و كنشِ آن شخصیت جذاب شود. بهنظرش میآید همهچیز دارد. فقط موقعِ شكلگيري و ساختِ پایان است که کم میآورد. در اين مرحله، نویسندهای که منظوری ندارد با نمایشدادن جستارهایی از یک وضعیت فرودآمده بر شخصیت، ناگهان فیلم را رها کرده و تحت عنوان «تماشاچی خودش بقیهي آن را بسازد» فیلم را تمام میکند (حتی همین توجیه که تماشاچی خودش باید فیلم را تمام کند باز اثباتیست بر وجود نیاز به انتها ب...

    ادامه مطلب
  • رسم دور اندیشی

  • نیلوبلاگ

    نویسنده باید بداند «خواهش» او از نوشتن چیست. وقتی معنی و منظور خاصی در ذهن ندارد چیزی هم برای نوشتن ندارد. جالب اینجاست؛ نویسندهای که معنی و منظور خاصی در ذهن ندارد تا پیش از طراحیِ پایان به مشکل جدی برنمیخورد. یک شخصیت پیدا کرده که جذاب هم هست و یک موقعیت که شخصیت در آن قرار گرفته. موقعیت هم طوریست که میتواند باعث تحرک و كنشِ آن شخصیت جذاب شود. بهنظرش میآید همهچیز دارد. فقط موقعِ شكلگيري و ساختِ پایان است که کم میآورد. در اين مرحله، نویسندهای که منظوری ندارد با نمایشدادن جستارهایی از یک وضعیت فرودآمده بر شخصیت، ناگهان فیلم را رها کرده و تحت عنوان «تماشاچی خودش بقیهي آن را بسازد» فیلم را تمام میکند (حتی همین توجیه که تماشاچی خودش باید فیلم را تمام کند باز اثباتیست بر وجود نیاز به انتها ب...

    ادامه مطلب
  • تونل

  • نیلوبلاگ

    یونس از فلاسک برای خودش یک لیوان چای ریخت و پاهایش را از کانال مترو آویزان کرد پایین. باد سردی از تونل تاریک توی ایستگاه می‌زد. بیرون ایستگاه، آن بالا ظهر شده بود. سریاس تازه آمده بود. خلقش درهم بود از بلیطی که گیرش نیامده و حالا مجبور بود تا فردا صبر کند برای اتوبوس بعدی. سریاس کاپشن آمریکایی را تنگ تنش کرده بود و تندتند به سیگار پک می‌زد. گاه‌گداری هم نگاهی به یونس می‌انداخت و نچی می‌پراند. «به چی هی نچ‌نچ می‌کنی؟» «تو مگر نگفتی این رفیقت رزرو بکند تمام است؟ نگفتی؟ چی شد پس حالا؟» «تو اصلا رفتی ببینیش؟» «گوش نمی‌کنی نه؟ این طرفی که می‌گویی اصلا توی دفترشان نبود. ده‌تا تعاونی را بالا‌و...

    ادامه مطلب
  • حکایت شب اول قبر منصور

  • نیلوبلاگ

    از وقتی مادر اجازه داد من و برادرم فرخ برویم قبرستان، خاکِ مرده را شناختم. خاک مرده یعنی حق نداری بعد از قبرستان کفش‌ و جوراب‌هایت را ببری توی خانه. پاچه‌ی شلوارت را اگر خاکی بود خوب بتکانی و اگر گلی بود، شلوار را همان‌جا پشت در دربیاوری و دست‌ها را همان‌جا توی دست‌شویی جلوی در بشویی، با صابون و چندبار. بقیه‌اش دیگر خیالات خودم بود. هر مورچه‌ای توی قبرستان می‌دیدم فکر می‌کردم گوشت تنِ‌ مرده‌ای را گاز‌ زده که این‌طور قبراق و تندوتیز، سنگ‌وکلوخ‌ها را بالاوپایین می‌رود. گزارش‌های قتل را که می‌خواندم بوی تند پماد ویکس و اُکالیپتوس توی دماغم می‌پیچید و تصورم از شب‌های قبرستان ترسن...

    ادامه مطلب
  • بی عنوان

  • نیلوبلاگ

    یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ... مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ... طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ... مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ... اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ... مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ... توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ... مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ... مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه ... مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت! بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شر...

    ادامه مطلب
  • بد جور ضایع شد

  • نیلوبلاگ

    ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ ، ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ ، ﻣﻌﻠﻢﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ، ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ | ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ | ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ،ﻣﻌﻠﻢﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ! ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌﻨﻲﭼﻲ ؟ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻲﺣﻔﻆ ﻛﻨﻲ؟! ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:ﺁﺧﺮﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ،ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭﻣﻴﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ ﻣﻦﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ، ﻫﻤﻴﻦ؟!ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ! ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ | ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨ...

    ادامه مطلب
  • غلام ترسو

  • نیلوبلاگ

    ورده اند که یکی از بازرگانان بغداد با غلام خود در کشتی نشسته و به عزم بصره در حرکت بودند و نیز در همان کشتی بهلول و جمعی دیگر بودند . غلام از تلاطم دریا وحشت داشت و مدام گریه و زاری می نمود. مسافران از گریه و زاری آن غلام به ستوه آمدند و از آن میان بهلول از صاحب غـلام خواسـت تـااجازه دهد به طریقی آن غلام را ساکت نماید. بازرگان اجازه داد . بهلول فوری امر نمود تـا غـلام را بـه دریا انداختند و چون نزدیک به هلاکت رسـید او را بیـرون آوردنـد. غـلام از آن پـس بـه گوشـه ای ازکشتی ساکت و آرام نشست . اهل کشتی از بهلول سوال نمودند در این عمل چه حکمت بود که غلام ساکت و آرام شد ؟ بهلول گفت: این غلام قدر عافیت این کشتی را نمی دانست و چون به دریا افتاد فهمید که کـشتی جـای امن و آرامی است . بله ...

    ادامه مطلب
  • به این میگن جواب

  • نیلوبلاگ

    زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند. زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود». آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»...

    ادامه مطلب
  • گنجشک و اتش

  • نیلوبلاگ

    گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند : چه می کنی ؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و... آن را روی آتش می ریزم ! گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد! گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟ پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد! ...

    ادامه مطلب
  • انشتین و راننده اش

  • نیلوبلاگ

    انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و ... او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت. به هر حال سخنرانی راننده ب...

    ادامه مطلب
  • همین حالا لیوان هایتان را زمین گذارید

  • نیلوبلاگ

     ستادي درشروع كلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت كه همه ببينند.بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟  شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........ استاد گفت : من هم بدون وزن كردن ، نمي دانم دقيقا' وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتد . استاد پرسيد :خوب ، اگر يك ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد ؟ يكي از شاگردان گفت : دست تان كم كم درد ميگيرد.  حق با توست . حالا اگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه ؟  شاگرد ديگري جسارتا' گفت : دست تان بي حس مي شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مط...

    ادامه مطلب
  • خبر ناگوار

  • نیلوبلاگ

      داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد  اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند: مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد: -جرج از خانه چه خبر؟ -خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد. -سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟ -پرخوري قربان! -پرخوري؟ مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟ -گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد. -اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟ -همه اسب هاي پدرتان مردند قربان! -چه گفتي؟ همه آنها مردند؟ - بله قربان. همه آنها از كار زيادي مردند. -براي چه اين قدر كار كردند؟ -براي اينكه آب بياورند قربان! -گفتي آب آب براي چه؟ -براي...

    ادامه مطلب
  • مهندسان کامپیوتر

  • نیلوبلاگ

     vچهار تا مهندس برق، مكانيك، شيمي و كامپيوتر با يه ماشين در حال مسافرت بودن كه يهو ماشين خراب ميشه. خاموش ميكنه و ديگه هر چي استارت ميزنن روشن نميشه. ميگن آخه يعني چي شده؟ مهندس برقه ميگه: احتمالاً مشكل از مدارها و اتصالاتو سيم كشي هاشه. يكي از اينا يه ايرادي پيدا كرده. مهندس مكانيكه ميگه: نه بابا، مشكل از ميل لنگ يا پيستوناشه كه بخاطر كار زياد انحراف پيدا كرده. مهندس شيميه ميگه: نه، ايراد از روغن موتوره. سر وقت عوض نشده، اون حالت روان كنندگيشو از دست داده. در اينجا ميبينن مهندس كامپيوتره ساكته و هيچ چي نميگه. بهش ميگن: تو چي ميگي؟ مشكل از كجاست؟ چيكارش كنيم درست شه؟ مهندس كامپيوتره يه فكري مي كنه و ميگه: نميدونم، ولي بنظرم پياده شيم، سوار شيم شايد ...

    ادامه مطلب
  • اما من که می دانم او چه کسی است

  • نیلوبلاگ

    پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند: ((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده)) پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم،او الزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا نمی شناسد!! پرستار با حیرت گفت:وقتی نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او ...

    ادامه مطلب
  • خرسند بودن

  • نیلوبلاگ

     در یک مهمانی دو پزشک سر میز با هم نشسته بودند، یکی از آنها پیر مردی بازنشسته و دیگری پزشکی جوان و مشهور بود. دکتر جوان ، خسته و آشفته با خستگی خودش را روی صندلی انداخت و گفت: ای کاش این تلفن برای چند لحظه از کار می افتاد. از بس مریض و مراجعه کننده دارم، نمی توانم به کوچک ترین کاری برسم. پزشک پیر به آرامی گفت: می توانم احساسات تو را به خوبی درک کنم، چون خودم زمانی دقیقا وضع تو را داشتم. اما خدا را شکرگذار باش که تلفنت به صدا در می آید. از اینکه مردم به تو محتاجند، خرسند باش. دیگر هیچ کس به من زنگ نمی زند، چقدر آرزو داشتم تلفنم به صدا در می آمد . دیگر نه کسی مرا می خواهد ونه نیازی به من دارد . اکنون به من همچون کسی که یادش به خیر باشد، اشاره می شود. نوشته :نورمن وینسنت پیل از کتاب یک ...

    ادامه مطلب
  • خاک و ستاره

  • نیلوبلاگ

     روزی روزگاری دو فروشنده کفش که به شرکتهای متفاوتی تعلق داشتند به یک کشور آفریقایی فرستاده شدند تا بازار کفش را در آن سرزمین بررسی کنند. اولین فروشنده از این ماموریت خود متنفر بود. آرزو داشت که او را به این مأموریت نمی فرستادند. فروشنده دوم عاشق این مأموریت بود و به نظرش رسید که فرصت گرانبهایی را به شرکت او می دهند. وقتی این دو فروشنده وارد کشور آفریقایی شدند، درباره بازار محلی برای کفش مطالعه کردند و هر کدام تلگرافی برای شرکت خود فرستادند. فروشنده اول که دوست نداشت به این سفر برود، در تلگرافش نوشت: سفر بی فایده ای بود هیچ بازاری در این کشور وجود ندارد هیچ کس کفش نمی پوشد. اما فروشنده دوم که این سفر را فرصت ایده الی ارزیابی کرده بود نوشت: سفر عالی بود فرصت مناسب بازاری نامحدود است این...

    ادامه مطلب
  • دو دوست

  • نیلوبلاگ

     روزی دو دوست در بیابانی راه می رفتند . ناگهان بر سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و کار به مشاجره کشید .یکی از آنها از سر خشم سیلی محکمی توی گوش دیگری زد .       دوست سیلی خورده هم خون سرد روی شن های بیابان نوشت : امروز بهترین دوستم بر چهره ام سیلی زد . آن دو کنار یکدیگر به راه رفتن ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و استراحت کنند. ناگهان پای شخصی که سیلی خورده بود لغزید و داخل برکه افتاد و چون شنا بلد نبود نزدیک بود غرق شود اما دوستش به کمک او شتافت و نجاتش داد . فرد نجات یافته به سختی و روی صخره سنگی نوشت: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد . دوستش با تعجب پرسید : آن روز تو سیلی مرا روی شن های بیابان نوشتی اما امروز به سختی روی تخته سنگ ن...

    ادامه مطلب