
اگر هر کدام از ما ایمان راسخ و کامل به روز قیامت داشته باشد، بدون شک و تردید به عبادت خداوند روی می آورد و مشغول عبادت می شود و از گناه و زشتیها پرهیز می نماید و در نتیجه شرافتمندانه و خوشبخت زندگی می کند. شاعر می گوید: ولست أری السعادة جمع مال ولکن التقی هو السعید سعادت و خوشبختی را در گردآوری مال مشاهده نمی کنم بلکه انسان پرهیزگار تنها سعادتمند می باشد. شاعر شیرین سخن سعدی چنین می گوید: بزرگی نه به مال است پیش اهل کمال مال تالب گور است و بعد از آن اعمال خداوند می فرماید: ﴿مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً...﴾. (النحل: 97). هر که عمل نیک انجام داد، مرد باشد یا زن در حالیکه مومن و مسلمان است هر آئینه زند...
ادامه مطلب
از علی علیه السلام نقل کرده اند که فرمود: هنگامیکه انسان در اخرین روز زندگی و اولین روز اخرتش قرار میگیرد، مال و فرزندان و عمل او در مقابلش مجسم میگردند. و در این حال، فرد رو به اموالش میکند و میگوید: به خدا قسم من بر تو حریص بوده ام، هم اکنون بگو از من چه چیزی نزد توست؟ مال پاسخ میگوید: کفنت را از من بستان و ببر. سپس رو به فرزندانش میکند و میگوید، به خدا قسم من دوستدار و حامی شما بوده ام، چه چیزی از من نزد شماست؟ انان پاسخ میدهند که... ما نورا به قبرت میرسانیم و در انجا دفن میکنیم. سرانجام رو به عملش میکند و میگوید، به خدا قسم من از تو روی گردان بوده و تو را بر خود دشوار و سنگین میافتم، پس بگو که چیزی از من نزد توست؟ عملش جواب مبدهد که من با تو در قبر و تا روز رستاخیز قرین و ...
ادامه مطلب
زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند. زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود». آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»...
ادامه مطلب
باسلام اینم یه داستان باحال امیدوارم لذت ببرید فقط نظر یادتون نره امیدوارم این داستان یه عبرت درست و حسابی باشه به من ایمان داری؟ کوهنوردی میخواست به قلهای بلندی صعود کند. پس از سالها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیدهنمیشد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه و ستارهها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، درحالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و ب...
ادامه مطلب
روزي یک مرد با خداوند مکالمه اي داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوي خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادي که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالاي بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خو...
ادامه مطلب